تاريخ : دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 | 17:5 | نویسنده : مریم


نایت اسکین





تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393 | 1:14 | نویسنده : مریم

بیا دوری کنیم از هم

بیا تنها بشیم کم کم 

بیا با من تو بدتر شو

بیا از من تو رد شو

 رد شو

ببین گاهی یه وقتایی 

دلم سر میره از احساس

نه میخوابم نه بیدارم 

از این چشمای من پیداست

تنم محتاج گرماته

زیادی دل به تو بستم

هیچ دردی در این حد نیست

من از این زندگی خستم

دلم تنگ میشه بیش از حد 

دلم تنگ میشه بیش از حد 

دلم تنگ میشه بیش از حد 

 

 



تاريخ : جمعه پنجم اردیبهشت 1393 | 0:34 | نویسنده : مریم
به نام خدایی که در این نزدیکیست

سلام دوستای خوبم ان شاالله که لحظه هاتون بر وفق مرادتون باشه. اگر از احوالات این جانب بخواین باید بگم خوبم ،امروز با مامان رفتیم بهشت رضوان سر خاک چندتا از آشناها خیلی برام عجیب بود که بیشتر قبرهای این چند سال اخیر برای آدمای جوون بود متاسفانه که خیلی دردناک بود خدا به هیچ خانواده ای داغ جوون نده که خیلی سخته. 17 هم من امتحان عملی شینیون دارم که به قوه الهی هیچی بارم نیست و نمیدونم واقعا باید چه گلی به سرم بزنم . برای این بنده ی حقیر سر تا پا تقصیر دعا کنید لطفا . دوستتون دارم 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 1:10 | نویسنده : مریم

خدایا یه خواهشی دارم ازت 

خدا جونم هیچ وقت نذار هیچ کسی طعم جدایی رو حس کنه حتی از یه حیوون خونگی 

طوطوخان جونم فقط چند ماهش بود که به دستم رسید 

روزهای اول کلی همه رو گاز میگرفت و  همه ازش وحشت داشتن تا کم کم به ما خو گرفت 

رو دستمون میرفت موهامونو مرتب میکرد رو لباسامون میومد بوسمون میکرد 

یعنی هنوزم این شیرین کاری هاشو میکنه 

با هم دیگه کلی مسافرت رفتیم 

بندرعباس قشم کیش مشهد شمال جنوب شرق غرب کوه جنگل دریا با ماشین کشتی 

هواپیما اتوبوس و....

خلاصه  که شده عضوی از ما 

تو شادی و غم ما بوده و با مسخره بازیاش جمعمون رو گرم کرده 

حالا این طوطوی ما یه کم جیغ میزنه و من اصلا دوست ندارم اونو بدم جایی و یا بفرستمش 

باغ وحش

خیلی دلم گرفته براش 



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 1:0 | نویسنده : مریم
سلام دوستای خوبم

روز تحویل سال با علی از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه رفتیم بیرون که کم و کسری سفره ی هفت سین 

 رو بخریم. علی هم به خاطر نوساناتی که اون هفته ایجاد شده بود و من اذیت شدم یه خورده.بیشتر حواسش به من بود خلاصه خرید ما با گرفت چند شاخه گل مصنوعی برای گلدونمون شروع شد بعدش با دو تا لیوان سفالی و یه شمع اسبی وسمنو و یه خورده آجیل  ادامه پیدا کرد

ساعت حدود 3 بود که اومدیم خونه و نهار خوردیم و میخواستیم یه ساعتی بخوابیم که دیگه نشد و ساعت حدود 6 و نیم رفتیم خونه مامانم و بعد از چند دقیقه داداش میلاد و خانمش و نی نی هم به ما پیوستن

و سال تحویل شد



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 1:50 | نویسنده : مریم
به نام خدایی که در این نزدیکی است 


سلام دوستای گلم

ما رو نمیبینید خوشید؟

تصمیم گرفتم دوباره توی وبلاگی که یه روز پررونق و پر رفت و امد بود بنویسم 

از خودم و زندگی متاهلیم و چراغشو دوباره روشن کنم

امیدوارم شما دوستای خوبمم با خوندن نوشته هام و نظرای خوبتون همراهیم کنید

سال 92 با ورود یه کوچولو به خانواده ما تموم شد 

محمد سجاد که رسما شده عشق و جون و نفس عمش

اگه اندازه یه دنیا هم خستگی داشته باشم وقتی این جوجو خوشگله رو بغل میکنم

و تو بغلم فشارش میدم همه خستگی هام یادم میره





تاريخ : سه شنبه پنجم شهریور 1392 | 0:21 | نویسنده : مریم

سلام دوستای خوبم

مرسی از  اینکه توی روزهایی که نبودم بازم برام نظر گذاشتین

منم توی این روزها خیلی بیکار نبودم و یه وبلاگ دیگه به اسم

انارگل ساختم که خوشحال میشم شما هم بهش سر بزنید

بازم بابت این همه مهربونی ازتون ممنونم

اینم آدرس وبلاگ جدیدم

http://anargool.blogfa.com/

منتظر نگاه های مهربونتون هستم

مثل همیشه دوستتون دارم




تاريخ : چهارشنبه نهم شهریور 1390 | 12:40 | نویسنده : مریم

سلام دوستای گلم 

عیدتون مبارک 

نماز و روزه هاتون قبول

امروز میتونه یه شروع جدید برای خیلی از کارهای خوب باشه و یه پایان برای کارهای بد

نمیدونم کار من درسته یا غلط 

ولی میخوام درهای این وبلاگ رو تخته کنم با اجازتون

از این که دوستای زیادی رو از دست میدم خیلی ناراحتم ولی دیگه حوصله ی نوشتن 

حرفایی که هیچکدوم از نزدیکانم قبولشون ندارن رو ندارم

امیدوارم همه به خواسته ی دلشون برسن از جمله خودم

همیشه دوستتون دارم

خداحافظ





تاريخ : پنجشنبه سوم شهریور 1390 | 0:0 | نویسنده : مریم

همسرم با صدای بلند گفت: “تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟” روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد؛ اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: “چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.”

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: “باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید..” مکث کرد. ”بابا، اگر من تمام این شیربرنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟”

دست کوچک دخترم را که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: “قول میدم.” بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم: “آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟”
“نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.” و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در 
سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن، عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت: “من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.” تقاضای او همین بود. همسرم جیغ زد و گفت: “وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه.” و مادرم گفت: “فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملاً نابود میشه.” گفتم: “آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟” سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: “بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟” آوا  اشک می ریخت. “شما به من قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟”

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش. مادر و همسرم با هم فریاد زدن: “مگه دیوانه شدی؟” آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود. صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت: “آوا، صبر کن تا من بیام.” چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه..

عشق دختر خوشبختی ایثار
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت: “دختر شما، آوا، واقعاً فوق العاده ست” و ادامه داد: “پسری که داره با دختر شما میره پسر منه. اون سرطان خون داره.” زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. “در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن. آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه. آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب 
خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.”
سر جام خشک شده بودم.. 
گریه‌‌م گرفت!

فرشته کوچولوی من، تو به من درسی دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که اونجور که می خوان 
زندگی می کنن؛ بلکه کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.



تاريخ : شنبه بیست و نهم مرداد 1390 | 5:19 | نویسنده : مریم

گویند کریم است و گنه می بخشد 

 گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم . . . ؟



تاريخ : شنبه بیست و نهم مرداد 1390 | 5:10 | نویسنده : مریم

امشب …
از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمین می بارد …
امشب چشمانم را با آب توبه می شویم
و کلام قرآن در دهانم می ریزم
تا خواب چشمانم را نیازآرد …
***

Ghadr12 تصاویر و عکس های شب قدر



تاريخ : شنبه بیست و نهم مرداد 1390 | 5:2 | نویسنده : مریم

Www.siQma.iR سایت تفریحی سیکما | شهادت حضرت علی

دور شمع پیکرت، گردیده ام خاکسترت

ای به قربان تو و این رنگ زرد پیکرت

از نفس های بلندت میل رفتن می چکد

حق بده امشب بمیرم در کنار بسترت

تا نگیرد خون تازه گوشه ی تابوت را

مهلتی تا که ببندم دستمالی برسرت

حیف شد، از آنهمه دلواپسی کودکان

کاسه های شیرمانده روی دست دخترت

کاش می مردم نمی دیدم به خاک افتاده است

هیبت طوفانی دلدل سوار خیبرت

خلوت شبهای سوت و کور نخلستان شکست

با صدای واعلی و وای حیدرحیدرت

شهر کوفه تا نگیرد انتقام بدر را

دست خود را بر نمی دارد پدر جان از سرت

با شمایی که امیر کوفه اید اینگونه کرد

الامان از کاروان دختر بی معجرت

می روی اما برای صد هزاران سال بعد

میل احسان می نماید غیرت انگشترت



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 | 0:59 | نویسنده : مریم



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 | 0:56 | نویسنده : مریم

یکی از زیباترین لحظاتی که هر انسانی حق داره تو زندگیش تجربه کنه، 

لحظه بیدار شدن از 

خواب با شنیدن صدای کسیه که از ته قلبش دوستش داره!




تاريخ : سه شنبه هجدهم مرداد 1390 | 2:4 | نویسنده : مریم


گر جفای روزگار تکه کند قلب مرا 

روی هر تکه نویسم اسم زیبای تو را


عکسهای عاشقانه و احساسی جدید



تاريخ : یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 | 6:17 | نویسنده : مریم

هنری.خاص .عکس های هنری

تقدیم به او که

به رسم جاده دور است ولی 

به رسم دل با او هیچ فاصله ای نیست



تاريخ : یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 | 6:8 | نویسنده : مریم

ندیدنت با عث نمی شود که حتی دمی از یادت غافل شوم .

یا به سایه ی دیگری که در نظرم همیشه مبهم می آید.

فکر کنم،مثل آن نیمه شب های سردی که با یاد تو آرام

می شوم و به یاد می آورم که می گویی که اگر

هنوز زنده ایم به خاطر ان است که بدان جا  که

 باید نرسیده ایم، نمی دانم شاید این همان جمله ایی

بوده که من همیشه در گوشش زمزمه می کردم و حالا برای

 ارامش من تو این را می گویی در حالی که خودت نیستی 


هنری.خاص .عکس های هنری




تاريخ : پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 | 19:3 | نویسنده : مریم

حلول ماه رمضان که تجلی گاه شکفتن غنچه های قرآن در باغ دلهاست ، بر مؤمنان خداجو و خداجویان

مؤمن مبارک.

***

با حلول ماه رمضان ، شیرینی سحرهای مناجات رنگ میگیرد و محبّت و قرب در دلهای خشکیده بشر جوانه

میزند.

ماه رمضان، ماه رهایی از فرش و پیوند با عرش است که میتوان در فضای ملکوتی آن

تکثیرشد  به   "نورعلی نور " رسید.

رمضان ، فصل وصال عاشق به معشوق است.

در فصل نورانی رمضان میشود به کانون روشنی از نور رسید و در لابه لای گلهای توحید و در خانه همیشه

روشن خورشید ، خداوند را بیش از پیش احساس کرد.

کتاب رمضان ، دستاورد نقره ای روح انسان است که در پرتو تلاش و مجاهدت های نفس از سحر

های          " ابو حمزه " تا شبهای " افتتاح " سپیده باران میشویم.

 



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 | 17:11 | نویسنده : مریم

 

به نام خالق زیبایی ها

سلام دوستای خوشگلم

حالتون خوبه ؟؟؟

بهتون قول داده بودم که در مورد دو ماه غیبتم بهتون توضیح بدم

یکی از کارهایی که توی این دو ماه غیبتم انجام دادم

رفتن به کلاس نقاشی بود

و عکسی که براتون گذاشتم اولین کار رنگ روغنی حساب میشه که

انجام دادم

امیدوارم خوب شده باشه

خودم که خیلی دوسش دارم

چون از تمام لحظه هایی که برای کشیدن این تابلو وقت گذاشتم

خاطره های خیلی خوب دارم

خوشحال میشم که در مورد این کار نظر بدید

مثل همیشه خیلی دوستتون دارم

تا آپ بعدی خدانگهدار



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 | 16:43 | نویسنده : مریم
 
 
مي نويسم براي تو
 
براي تو كه در تنهاييهايم درخشيدي و تو كه در نا اميدي هايم لبخند را بر لبانم نقش بستي
 
تو كه فرشته نجات احساسم بودي
 
ديروز تو را ديدم امروز تو را شناختم و فردا تو را از دست خواهم داد
 
اما در اين مهلت اندك با تو بودن دوستت داشتم و دارم
 
اما تو چه زود بار سفر بستي و عاشقانه آخرين نگاهت را هديه چشمان اشكبارم كردي
 
هيچگاه آخرين نگاهت را از ياد نخواهم بردكه در آن سكوت مبهم هزاران حديث آشنا را ديدم

هيچگاه آخرين لحظه را از ياد نخواهم برد
 
هيچگاه آخرين لحظه را از ياد نخواهم برد
 
هیچگاه ...............


تاريخ : دوشنبه بیستم تیر 1390 | 17:9 | نویسنده : مریم



تاريخ : یکشنبه نوزدهم تیر 1390 | 22:36 | نویسنده : مریم

آپلود سنتر نامحدود - www.up.irannab.com

ضیافت امشب

شب است و شراب و عشق

و من

که راوی بی تابی توام

و تو

که جاری در گمشدگی منی

من از تو میمیرم و تو از من



تاريخ : یکشنبه نوزدهم تیر 1390 | 22:29 | نویسنده : مریم

 

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

  

  یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

    

    بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار

           

  اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

            

      زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

        

    رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

   

     آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

 

  اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

 

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

 

   دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

  

       تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

        

      تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

          

         پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

            

          تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

             

             داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

                 

             رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

              

           تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق

           

        منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

            

   نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

        

      تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

      

        عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

       

       گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

            

     نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

              

       شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

            

           و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

                       

   پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

                       

       اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

                       

       بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

                       

       ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

                     

         روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

                       

       بـه خـدا نـمــیـری از یاد



تاريخ : جمعه هفدهم تیر 1390 | 14:3 | نویسنده : مریم

تو که بودی دلم لبریز عشق بود

تو که بودی همه جا عطر و بوی مهربانی داشت

 

تو که بودی آسمان چشمهايم پر ستاره بود

 

تو که بودی تمام چشمهايم عاشق هم بودند

 

تو که بودی همه چيز فرق می کرد

 

آری...اما حالا ديگر چشمهايم هم غريبی می کنند

 

گوشهايم تاب شنيدن صدايی جز به دنبال رد پای تو را ندارند

 

و حالا بايد در انتظار دستهای شفا بخش تو باشم

 

و هميشه چشم به راه آمدنت هستم

 

عشـــــــــــــــــــــــــــق من

 

عاشقم باش



تاريخ : جمعه هفدهم تیر 1390 | 13:50 | نویسنده : مریم